X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

رویا!

پلان اول

بارها این کار رو کردم اما این بار نگرانم. نه نگران اون، نگران خودم! نگران اینکه دیگه هیچ وقت برنگردم! همه جا تاریکه. یه شب تاریک. خداحافظی میکنیم.

پلان دوم

یه کتاب 4000 صفحه ای رو ورق میزنم! انتظار چیزه بدیه. اتاق روشنه. مرد نگام میکنه و از روی اظطراب لبخند میزنه. یکی از زنا چیزی میگه. کتاب رو میبندم. صفحه 109!

پلان سوم

قرص بزرگ خورشید بالای سرمه. به نظر میرسه که رودخونه تا ابد ادامه داره. به رو شنا میکنیم. خنکی آب رو روی تمام بدنم حس می کنم. آرومم. آرومه آروم. شنا میکنیم و حرف میزنیم.

ناگهان موج میشه. موجهای ریز از همه طرف بلند میشن. سرپا وایمسدم. آب خیلی کم عمقه. نیم دایره وسیعی از آب احاطم کرده. خلیجیه مثل بهشت! قایقها دارن با سرعت به وسط دریا میرن. ناخودآگاهم خبر سقوط رو بهم میده! میدوم به همون سمت. صدای ضربان دیوانه وار قلبم گوشامو پر میکنه. همه با بیزاری و عجز نگام میکنن. چیزی نمیپرسم چون ناخودآگاهم همه چیز رو میدونه.. گریه نمیکنم. قلبم داره از جاش کنده میشه!یه عالمه لباس از چوب رختی ها آویزونه. پیراهنهای بلند و سیاه مردونه. دیوانه وار میگردم دنبال لباسش. نیست. نیست. نیست. یه چیزی مثل یه خیار بزرگ تکه تکه میشه و از توش یه کارد با دسته زرد بیرون میفته. یه گوشه میشینم و با گریه میشکنم. درد... درد... درد...

پلان چهارم

آفتابه، همیشه آفتابه! زمان زیادی گذشته. شاید چندین سال! یه لباس آستین کوتاه دخترانه با یه عالمه دگمه ریز دستمه با یه قیچی. میدونم که باید ببرمش. اما نمیتونم. سالهاست که دارم این کار رو با تمام لباسهای دخترم میکنم. اما دیگه نمیخوام ادامه بدم. برمیگردم سمت پدرم و میگم باید یاد بگیرم که فراموش کنم. مرد گریه میکنه. من گریه میکنم. از اون گریه هایی که نفس آدم پایین میره اما دیگه بالا نمی یاد. از اون گریه هایی که هیچ وقت به شیون تبدیل نمیشه. از اون گریه هایی که آدمو میشکنه. خم شدنم رو به یاد می آرم . شکستنم رو نه...آفتاب همه جارو پر کرده...

 

کسی تعبیر خواب بلده؟!!

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 21 تیر 1386ساعت 12:28 ب.ظ توسط دامون نظرات (15)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin