X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

آزادی

متنی که ساعت شش صبح بعد از عبور اون موج عصبی و همراه با آرام شدن ضرباهنگ نفسهام و به خواب رفتنم در ذهنم شکل می گرفت قطعا با چیزی که الان دارم می نویسم تفاوت فاحشی خواهد داشت. صبح کلمات در ذهنم می جوشید و جاری می شد. چند بار سعی کردم بلند شم و بنویسمشون اما گنگ خواب بودم و نشد و نتونستم.

نمی دونم آیا چیزی هم مونده که نگفته باشم و نشنیده باشی. گمان نکنم! و من از تکرار کردن حرفهام همیشه وحشت داشتم و دارم و تو اما من رو مجبور به بارها و بارها تکرار کردنم کردی و می کنی.

عبور کردنم از گذشته آسان نبود. دیدی و حس کردی و لمس کردی لحظه لحظه این عبور رو. همیشه در اعماق خاکستری ذهنم تصور می کردم که هیچ وقت، هیچ وقت نمی تونم ازش بگذرم. نمی تونم. میفهمی؟ و این نتوانستن خواسته یا ناخواسته با خودش نخواستن را همراه می آورد. نمی تونم پس نمی خوام! این معیوب بود. عقیم بود. محکوم به فنا بود. من روش اسم وابستگی رو خیلی زودتر از همه گذاشتم و ازش رد شدم. دلایلم هرچی که بود، هرچی که هست الان اصلا هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که به این توانستن رسیدم. تو اسمش رو میگذاری آزادی من بهش میگم رهایی...

و تو نوید رهایی من بودی. پشت شیشه های دود گرفته اون کافه...میدونی بقیه اش رو نه؟

تو با ایستادن و خیره شدنت از پشت شیشه ها، از پشت شیشه هایی که حتی تصویرت رو هم در خودشون منعکس نمی کردند، با صرف ایستادنت من رو از نتوانستن به درون گرداب نخواستن کشوندی. سوم شخص ناظری که هیچ وقت نقشش رو بازی نکرد. تماشاچی که در اصل بازیگردان کل ماجرا بود. چقدر ظریف بازی کردی نقشت رو! چقدر ظریف و ترد و شکننده!

پرده آخر اون نمایشنامه جور دیگه ای رقم خورد. یا شاید همونطوری شد که باید می شد. من هیچ وقت کل نمایشنامه رو ندیدم عزیزم. نمیدونم قرار بود چطور بشه. من فقط غرق بودم در هر اپیزود این ماجرا. اونقدر غرق بود که نفمیدم در صحنه آخر تو بودی که باید میرفتی و گم میشدی در قلب استپهای برف گرفته روسیه. اونقدر غرق بودم در رهایی که بی مهابا دل به برف زدم و گم شدم در اون کولاک سبز- آبی و تو چقدر معصومانه ایستادی و به رد قدمهام خیره شدی و نیومدی و قرار هم نبود بیایی و من نمی دونستم و من چشمانم بسته بود و رفتم و پشت سرت گذاشتم و غرق شدم در این رهایی سبز- آبی. غرق شدم. غرق شدم...

و تو همونجا بودی. پشت همون تپه ماهورها. تو هیچ وقت نرفتی. من هیچ وقت ترکت نکردم. آخ که چه خام بودم که تصور می کردم دنیای آبی من فرسنگها دوره از تو و تو چه نزدیک بودی. چقدر کودکانه منتظر بودی و در نهایت هرم داغ نفسهات بود که من رو بیرون کشوند از سرزمین بلورینم. ستاره آبی به آسمونها برگشت و من، با همین جسم کوچک و نحیفم، با تمام نیازها و خواهشها و کمبودها و ضعفهای انسانیم به آغوش تو.

گفته بودم که بازگشتم، اگه بازگشتی باشه با تمام وجود خواهد بود. گفته بودم و تو اگه گوش نکردی یا باور نکردی یا فراموش کردی، اشتباه کردی. میخواستی برای همیشه در سرزمین سایه ها بمونی؟ پشت تپه ماهورها؟ پنهان؟ دور؟ می خواستی همیشه باشی و نباشی؟ میخواستی همه چیز همین طور یک طرفه بمونه؟ می خواستی. میخواستی یک تراژدی خلق کنی و خودت قربانیش باشی نه حتی قهرمانش. پس چرا اینهمه نزدیک شدی که نفست حصار یخهارو شکست و ذوب کرد؟  چرا اینهمه نزدیک شدی تا درک کنم و لمس کنم و حس کنم عطر و گرمای تنت و لذت آغوشت رو؟ تو همیشه نقطه ثابت من بودی. نبودی؟ اگر نمی خواستی باشی چرا عشق رو رنگ جنون زدی برام؟ چرا؟

تو نوید رهایی من بودی. حالا همراه آزادی من باش. رهایی اگر به آزادی ختم نشه چه ارزشی داره؟ میخواهی رهام کنی در گرداب رهایی. توی اون کولاک و بوران و بین اون همه گرگ که مشتاقانه منتظر دریدن و تماشای دریده شدنم هستند. گرگهای معصوم گذشته. گرگهای معصوم آینده. گرگهای معصوم و زخم خورده همه کنجها و زوایای تاریک و روشن زندگیم. زخم خورده. به حق یا ناحق. جوانمردانه یا ناجوانمردانه اما زخم خورده و با اشتیاقی هوس آلود منتظر لحظه لغزیدنم و فرو افتادنم و شکستنم. من رو نشکن. رهایی بدون داشتن یک نقطه ثابت، فقط یک نقطه ثابت به چه دردی می خوره؟

دغدغه الان هم نتوانستن نیست. من از این مرز و تمام عوارضش مدتهاست که رد شدم. تو با صرف ایستادنت و اون انتظار مرموز و کودکانه عبورم دادی از این مرز. به من نگو تو میتونی. الان دیگه نگو. تمام مهره های پشتم تیر میکشه از درد وقتی میشنوم این کلمات کذایی رو. به من نگو که باید نجات پیدا کنم از تو. به من نگو که باید بگذرم از تو. به من نگو که باید دوباره برگردم به دامن سرد و بلورین همون رهایی. شاید اینبار سپید نه سبز- آبی. اما چه فرقی میکنه؟ من اینبار از نخواستن شروع می کنم و از همونجا به آزادی می رسم نه به نتوانستن. تو هیچ وقت منجی نشدی. دلسوز نبودی. تحمیل نکردی. ادعای فرزانگی نکردی. حالا هم نکن. نباش، نشو. راه آزادی من از نخواستن میگذره. راه آزادی من رو سد نکن. نتوانستن وابستگی بود. نخواستن عشقه. اگه عشق رو از رهایی چدا کنی به هیچ جایی نمی رسیم. به هیچ جایی نمی رسم.

من اگر بزرگم، اگر فوق العاده ام، اگر دیوانه کننده ام همش به خاطر همون موجود کوچکیه که پشت شیشه های دود گرفته مصرانه ایستاد و خیره شد و منتظر شد. اون موجود کوچک و حساس و ظریف و شکننده برای خودش یک دنیای بزرگه. دنیای پر از حس و شعر و درک انسانی. بذار مردابت رو متلاطم کنم. بذار باد بشم و بوزم توی بادبانهای اون کشتی که داره از کسالت ساحل نشینی زنگار میگیره و از بین میره. بذار نفست باشم و بپیچم در ریه های قدرتمندت که مبتلاشون کردی به تنفس خودخواسته زهرآمیزترین سمها. بذار نفست باشم. نفست. نفست. نفست.

من لبریزم از نیاز به دوست داشتن و تو داری پرپر میزنی برای دوست داشته شدن. من تشنه فهمیده شدنم و تو حتی نیازی به کلمات نداری برای نفوذ کردن به عمق ریشه های افکار و احساساتم. تو محتاجی به دیدن و لمس کردن طلوع خورشید و من همون دره ای ام که آفتاب ذره ذره از درونم طلوع میکنه. من فراریم از قفس محدودیتها و باید و نبایدها و تو یه دنیا آسمونی برای پرواز کردن و اوج گرفتنم. من و تو هر دو نفسمون گرفته از مه آلودگی مسموم این خاکی که اسمش رو چه پرمسما گذاشتند سرزمین مادری! محبتش خفه کننده و آزارد دهنده میشه گاهی و همیشه بهش وامدار و مدیونی. من و تو هر دو چقدر محتاج کمی آزادی هستیم برای نفس کشیدن و و و... و تو هنوز مسرانه تلاش میکنی برای دور شدن؟ برای بازگشت به پشت تپه ماهورها؟ برای منجی شدن؟ کنار کشیدن؟ توئی که همواره دم از ندانستن میزدی میخواهی گوشه ای بشینی و با فرزانگی سرت رو تکون بدی و ادعا کنی که چون میدونی چی در دستهای آینده است کنار میکشی و فرار میکنی که اجازه بدی من فراتر برم و اوج بگیرم؟ شیشه های مه گرفته اون کافه رو فراموش کن. تپه ماهورها و سکوت و انتظار و هرچیزی که نیازمند رسیدن من به رهایی بود رو فراموش کن. زمان قابل بازگشت به عقب نیست. هیچ وقت نبوده.

سوم شخص ناظر و همیشه حاضر من تا اینجا تو با من اومدی از این به بعد رو بگذار ما با هم بریم.  آینده نه دوره نه دست نیافتنی. بذار از این به بعد رو شانه به شانه هم پیش بریم. نه من بار تو رو به دوش می کشم و نه تو کوله بار من رو.  نه من قسم همیشه میخورم نه تو قول تا آخر به من بده. بذار بپریم. هرکدوم با بالهای خودمون. هرکسی نتونست بیاد یا نخواست، پرواز رو رها نمی کنیم. هیچ کدوممون. اما بذار با هم بپریم. بذار حداقل تلاش کنیم که با هم بپریم. سخت نیست. فقط کافیه بلند بشی از روی اون صندلی. فقط کافیه که بلند بشی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر 1388ساعت 10:22 ب.ظ توسط دامون
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin